اسکرول بار

بهترین شعرهایی که خوندم :: Archive PTS

Archive PTS

Information On All Topics - PTS Professional Technology Services

Archive PTS

Information On All Topics - PTS Professional Technology Services

Archive PTS

در این صفحه مجازی تلاش بر آن داریم که تمامی موضوعات در انواع شاخه‌ها پشتیبانی و به صورت مستقیم در دسترس کاربران قرار گیرد.

آخرین نظرات

۷۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بهترین شعرهایی که خوندم» ثبت شده است

۰۸
خرداد

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد


سلامت همه آفاق در سلامت توست

به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد


جمال صورت و معنی ز امن صحت توست

که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد


در این چمن چو درآید خزان به یغمایی

رهش به سرو سهی قامت بلند مباد


در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد

مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد


هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند

بر آتش تو بجز جان او سپند مباد


شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی

که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد



حافظ


| برای مطالعه دیگر شعرها از این شاعر کلیک کنید |

  • مهدی احدی راد
۰۷
خرداد

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت

جانم بسوختی و به دل دوست دارمت


تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

باور مکن که دست ز دامن بدارمت


محراب ابرویت بنما تا سحرگهی

دست دعا برآرم و در گردن آرمت


گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی

صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت


خواهم که پیش میرمت ای بی‌وفا طبیب

بیمار بازپرس که در انتظارمت


صد جوی آب بسته‌ام از دیده بر کنار

بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت


خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد

منت پذیر غمزه خنجر گذارمت


می‌گریم و مرادم از این سیل اشکبار

تخم محبت است که در دل بکارمت


بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل

در پای دم به دم گهر از دیده بارمت


حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست

فی الجمله می‌کنی و فرو می‌گذارمت



حافظ


| برای مطالعه دیگر شعرها از این شاعر کلیک کنید |

  • مهدی احدی راد
۰۳
خرداد

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم


به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم


نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم


ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم


فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم


شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم


کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم


تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم



حافظ


| برای مطالعه دیگر شعرها از این شاعر کلیک کنید |


  • مهدی احدی راد
۰۱
خرداد

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد


یا بخت من طریق مروت فروگذاشت

یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد


گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم

چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد


شوخی مکن که مرغ دل بی‌قرار من

سودای دام عاشقی از سر به درنکرد


هر کس که دید روی تو بوسید چشم من

کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد


من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد



حافظ


| برای مطالعه دیگر شعرها از این شاعر کلیک کنید |

  • مهدی احدی راد
۲۴
ارديبهشت

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !

که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد

که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم


- فاضل نظری



| برای مطالعه دیگر شعرها از این شاعر کلیک کنید |

  • مهدی احدی راد
۲۳
ارديبهشت

از سخن‌چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره‌ام، هرقدر بی‌مهری کنی می‌ایستم

تا نگویی اشک‌های شمع از کم‌طاقتی‌ست

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه حیرت صد برابر می‌شود

بی‌سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این، یا بعد از آن می‌زیستم

 

- فاضل نظری



| برای مطالعه دیگر شعرها از این شاعر کلیک کنید |

  • مهدی احدی راد
۲۲
ارديبهشت

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شب ها، چه سحر ها دارم

با تو ای راهزن دل، چه سفر ها دارم
گرچه از خود خبرم نیست، خبرها دارم

تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی

باز هم گرم از این آتش جانسوز توام
سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام

شکوه بیجاست، مرا کشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طمع داشتم، آنم دادی

کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق
آن دلی کز تو نلرزد، به چه ارزد ای عشق

- عماد خراسانی

  • مهدی احدی راد
۲۱
ارديبهشت

ما عاشقیم و خوشتر از این کار، کار نیست
یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست

دانی بهشت چیست که داریم انتظار؟
جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست

فصل بهار، فصل جنون است و این سه ماه
هر کس که مست نیست یقین هوشیار نیست

سنجیده ایم ما، به جز از موی و روی یار
حاصل ز رفت و آمد لیل و نهار نیست

خندید صبح بر من و بر انتظار من
زین بیشتر ز خوی توام انتظار نیست

دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود
اما چه سود زانکه به یک گل بهار نیست

فرهاد یاد باد که چون داستان او
شیرین حکایتی ز کسی یادگار نیست

ناصح مکن حدیث که صبر اختیار کن
ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست

برخیز دلبرا که در آغوش هم شویم
کان یار یار نیست که اندر کنار نیست

امید شیخ بسته به تسبیح و خرقه است
گویا به عفو و لطف تو امیدوار نیست

بر ما گذشت نیک و بد ، اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش
صیاد من بهار که فصل شکار نیست 

- عماد خراسانی

  • مهدی احدی راد
۲۰
ارديبهشت

دلم آشفته آن مایه ناز است هنوز

مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز


جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید

دل بجان آمد و او بر سر ناز است هنوز


گرچه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ز عشق  

یار عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز


خاک گردیدم و بر آتش من آب نزد

غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز


گرچه هر لحظه مدد می‌دهدم چشم پر آب

دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز


همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع

قصه ما دو سه دیوانه دراز است هنوز


گرچه رفتی ، ز دلم حسرت روی تو نرفت

در این خانه به امید تو باز است هنوز


این چه سوداست عِمادا که تو در سر داری

وین چه سوزی‌ست که در پرده ساز است هنوز 



- عماد خراسانی


  • مهدی احدی راد
۱۹
ارديبهشت
آنکه رخسار ترا این همه زیبا می کرد
کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد

آنکه می داد ترا حسن و نمی داد وفا
کاشکی فکر من عاشقِ شیدا می کرد

یا نمی داد ترا این همه بیدادگری
یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد

کاشکی گم شده بود این دلِ دیوانه ی من
پیش از آن روز که گیسوی تو پیدا می کرد

ای که در سوختنم با دلِ من ساخته ای
کاش یک شب دلت اندیشه ی فردا می کرد

کاش می بود به فکر دلِ دیوانه ی ما
آنکه خلق پری از آدم و حوا می کرد

کاش درخواب شبی روی تو می دید عماد
بوسه ای از لب لعل تو تمنا می کرد


- عماد خراسانی



  • مهدی احدی راد
۱۴
ارديبهشت

بگذار تا مقابلِ رویِ تو بگذریم

دزدیده در شمایلِ خوبِ تو بنگریم


روی اَر به رویِ ما مکنی، حکم از آنِ توست

بازآ که رویْ در قدمانت بگستریم


ما با توییم و با تو نِه ایم اینْت بُوالعجَب

در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم


سعدی تو کیستی که در این حلقهء کمند

چندان فتاده اند که ما صیدِ لاغریم


- سعدی


| برای مطالعه دیگر شعرها از این شاعر کلیک کنید |


  • مهدی احدی راد
۰۶
ارديبهشت

هرچند غم عشقت پوشیده همی دارم

هرکس که مرا بیند داند که غمی دارم


گفتم که فرو گویم با تو طرفی زین غم

زاندیشه غم خون شد هم زهره نمی‌دارم


با آنکه به هر فرصت صد نکته دراندازم

هم در تو نمی‌گیرد چه سرد دمی دارم


گویی که چو زر آری کار تو چو زر گردد

حقا که اگر جز جان وجه درمی‌دارم


از انوری و حالش دانم که نه‌ای بی‌غم

وز بلعجبی گویی کین غم چه کمی دارم ..


انوری


| برای مطالعه دیگر شعرها از این شاعر کلیک کنید |

  • مهدی احدی راد
۰۳
ارديبهشت

بیا ای راحت جانم که جان را بر تو افشانم

زمانی با تو بنشینم ز دل این جوش بنشانم

ز حال دل که معلومست که هم این بود و هم آن شد

بگویم شمه‌ای با تو ترا معلوم گردانم

به دندان مزد جان خواهی که آیی یک زمان با من

گواه آری روا باشد حریف آب دندانم

مرا گویی چه داری تو که پیش من کشی آنرا

چه دارم هرچه دارم من نشاید آن ترا دانم

یکی دریای خون دانم که آنرا دیده می‌گویم

یکی وادی غم دانم که آنرا دل همی خوانم ..


  • مهدی احدی راد
۲۹
فروردين

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد


آن جوان بخت که می‌زد رقم خیر و قبول

بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد


کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک

رهنمونیم به پای علم داد نکرد


دل به امید صدایی که مگر در تو رسد

ناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد


سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحر

آشیان در شکن طره شمشاد نکرد


شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار

زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد


کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد

هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد


مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق

که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد


غزلیات عراقیست سرود حافظ

که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد


حافظ


| برای مطالعه دیگر شعرها از این شاعر کلیک کنید |

  • مهدی احدی راد
۲۸
فروردين
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم

تا درخت دوستی بر کی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتیم

" شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم "

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگماشتیم

نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد
جانب حرمت فرونگذاشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما محصل بر کسی نگماشتیم


  • مهدی احدی راد
۲۷
فروردين

من که باشم که تمنای وصال تو کنم

یا کیم تا که حدیث لب و خال تو کنم

کس به درگاه خیال تو نمی‌یابد راه

من چه بیهوده تمنای وصال تو کنم

گله عشق تو در پیش تو نتوانم کرد

ساکتم تا که شبی پیش خیال تو کنم

از سر مردمیی گر تو کلاهی نهیم

مردم چشم و سرم طرف دوال تو کنم

ور به چشم تو درآید سخنم تا بزیم

در غزلها صفت چشم غزال تو کنم

شعر من سحر شد و شد به کمال از پی آن

که همی وصف جمالت به کمال تو کنم

چشم تو سحر حلالست و حرامست مرا

شاعری هرچه نه بر سحر حلال تو کنم ..


  • مهدی احدی راد
۲۴
فروردين

جانا ز غم عشق تو امروز چنانم

کاندر خم زلف تو توان کرد نهانم

بر چهره عیان گشت به یکبار ضمیرم

وز دیده نهان کرد به یکبار نشانم

زین بیش ممان در غم خویشم که از این پس

دانی که اگر بی‌تو بمانم بنمانم

از دست فراقت اگرم دست نگیری

زودا که فراق تو برد دست به جانم

هرچند که اندیشه کنم تا غرض تو

از کشتن من چیست همی هیچ ندانم ..


  • مهدی احدی راد
۲۰
فروردين

کارم به جان رسید و به جانان نمی‌رسم

دردم ز حد گذشت و به درمان نمی‌رسم

ایمان و کفر نیست مرا در غمش که من

در کار او به کفر و به ایمان نمی‌رسم

راهیست بی‌کرانه غم عشقش و مرا

چون پای صبر نیست به پایان نمی‌رسم

یاریست بس عزیز به ما زان نمی‌رسد

صیدیست بس شگرف بدو زان نمی‌رسم

گوید به ما ز حرمت ماکم همی رسی

حرمت بهانه‌ایست ز حرمان نمی‌رسم

سلطان عشق او چو دلم را اسیر کرد

معذورم ار به خدمت سلطان نمی‌رسم ..


انوری


| برای مطالعه دیگر شعرها از این شاعر کلیک کنید |

  • مهدی احدی راد
۱۸
فروردين

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غم کده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغ اش آمد

آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش میخورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی طوفانیم اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایی که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آنکه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه میگفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت ..


ه الف سایه / کتاب سیاه مشق


  • مهدی احدی راد
۱۶
فروردين

مرا دانی که بی‌تو حال چونست

به هر مژگان هزاران قطره خونست

تنم در بند هجر تو اسیرست

دلم در دست عشق تو زبونست

غم عشق تو در جان هیچ کم نیست

چه جای کم که هر ساعت فزونست

به وجهی خون همی بارم من از دل

که در عشق توام غم رهنمونست

اگر بخشود خواهی هرگز ای جان

بر این دل جای بخشایش کنونست ..


انوری


| برای مطالعه دیگر شعرها از این شاعر کلیک کنید |

  • مهدی احدی راد
۱۴
فروردين

ترا من دوست می‌دارم ندانم چیست درمانم

نه روی هجر می‌بینم نه راه وصل می‌دانم


نپرسی هرگز احوالم نسازی چاره کارم

نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم


دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی

مکن تکلیف ناواجب که بی‌دل صبر نتوانم


اگر با من نخواهی ساخت جانم همچو دل بستان

که بی‌وصل تو اندر دل وبال دل بود جانم ..


انوری


| برای مطالعه دیگر شعرها از این شاعر کلیک کنید |


  • مهدی احدی راد
۲۳
اسفند

ای مردمان بگویید آرام جان من کو
راحت‌فزای هرکس محنت‌رسان من کو

نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس
گه گه به ناز گویم سرو روان من کو

در بوستان شادی هرکس به چیدن گل
آن گل که نشکفیدست در بوستان من کو

جانان من سفر کرد با او برفت جانم
باز آمدن از ایشان پیداست آن من کو

هرچند در کمینه نامه همی نیرزم
در نامه‌ی بزرگان زو داستان من کو


هرکس به خان و مانی دارند مهربانی
من مهربان ندارم نامهربان من کو ..

انوری

  • مهدی احدی راد